light box

نام کتاب : زندان ذهن
نویسنده : علی ولایی
سال انتشار : 1379
فرمت کتاب : PDF
تعداد صفحات : 114
حجم : 415KB
زبان : فارسی
موضوع کتاب : داستان
دسته بندی :
برچسب ها :

داستان درباره پسری است که در کودکی درگیر خشونت های خانوادگی و بحران های روانی می شود. او در تلاش است تا با افکار تاریک خود کنار بیاید و معنای زندگی را باز یابد. خاطرات تلخ و چالش های زندگی او، پایه روایت را تشکیل می دهد و در نهایت، با امیدی تازه به زندگی ادامه می دهد.

کتاب زندان ذهن

سایت طاقچه ایرانی دانلود فایل پی دی اف کتاب زندان ذهن علی ولایی 114 صفحه 📘 PDF را با بهترین کیفیت و به صورت کامل برای شما عزیزان قرار داده است. کتاب زندان ذهن نوشته علی ولایی، روایتی تلخ و تأمل برانگیز از زندگی پسر جوانی است که درگیر آسیب های روحی ناشی از محیط خانواده و اجتماع می شود. این اثر به شیوه ای داستانی، مبارزه او با ترس ها، ناامیدی ها و تلاش برای یافتن معنای زندگی را به تصویر می کشد. نویسنده در قالب خاطرات، بینش فلسفی و دغدغه های ذهنی خود را بیان می کند. با سایت طاقچه ایرانی برای ادامه مطالب همراه باشید.

معرفی کتاب زندان ذهن

مضمون کتاب زندان ذهن:

زندان ذهن بازتاب درونیات انسان در مواجهه با بحران های روحی و آسیب های روانی دوران کودکی است. داستان با محوریت کودکی علی که در محیطی پرتنش بزرگ شده است، پیش می رود و به تلاش او برای مقابله با ناامیدی و یافتن معنا در زندگی می پردازد. مبارزه درونی او برای غلبه بر افکار منفی، محور اصلی روایت را تشکیل می دهد.

دانلود کتاب زندان ذهن

مخاطبین کتاب زندان ذهن:

این کتاب برای علاقه مندان به داستان های روان شناختی و کسانی که به مباحث فلسفی و روانی علاقه دارند، مناسب است. همچنین، کسانی که به دنبال مطالعه آثار ادبی ایرانی با مضامین اجتماعی و شخصی هستند، می توانند از این کتاب بهره مند شوند.

PDF کتاب زندان ذهن علی ولایی

درباره نویسنده کتاب زندان ذهن علی ولایی:

علی ولایی، نویسنده جوان ایرانی، متولد شهرستان سرپل ذهاب و دانشجوی دکتری داروسازی است. زندان ذهن نخستین اثر ادبی اوست که با هدف ترویج اندیشه درست و مراقبت از خویشتن نوشته شده است. او توانسته در این اثر، تجربه های ذهنی و شخصی خود را با زبانی صمیمی و تأثیرگذار بیان کند.

دانلود پی دی اف کتاب زندان ذهن

برشی از کتاب زندان ذهن:

زبان بدنم به همه چی «نه» می گفتم وارد حیاط شدم روی پله های موزائیکی که خاک و گردو غبار چهره شان را آلوده کرده بود نشستم. سرم را پایین انداختم مسیر حرکت مورچه ها را دیدم طوری بین خط هایی که موزائیک ها را به هم متصل می کرد حرکت می کردند و بیرون نمی زدند؛ انگار به جز آنجا مسیر دیگری وجود ندارد همه در یک مسیر می رفتند و باز می گشتند. با نگاهم مسیر حرکت را دنبال کردم از درختی که در بچگی کاشته بودم بالا می رفتند.

هزاران مورچه سیاه روی درخت من بودند هر چه دوست داشتند به غارت می بردند هر برگی را می خواستند تکه تکه می کردند و لاشه آنها را به لانه می بردند درختی که من کاشته بودم و خودم را صاحب آن می دانستم حال تسلیم جزء کوچکی از طبیعت شده بود. خودم را جای درخت گذاشتم که هزاران مورچه روی من راه میروند و نمی توانم آنها را دور کنم و دائماً این حرکت و آزار روی تن من ادامه دارد تنها یکی از آنها مرا پیدا کرده بود و به بقیه خبر می داد حال هزاران مورچه بر من سوار شده اند و هر چه بخواهند با من می کنند تفکری در من شکل گرفت و گفتم اگر درخت ذهن یک موجود باشد و مورچه ها افکار پلید و سیاه باشند هر مورچه یک ناامیدی و غم و پلیدی باشد حال و روز آن موجود چگونه است؟

 

📚 😍 کتاب پیشنهادی

ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برو بالا